به وبلاگ برنامه نویسان و توسعه دهندگان PHP در ایران خوش آمدید :)
این وبلاگ در واقع مخلوطیست از وبلاگ و سیاره! یعنی مطالب موجود هم مستقیماً وارد شدند و هم توسط سیستم از وبلاگ شخصی افراد گروه جمع آوری شده.
لطفاً سوالات خوتون رو در بخش انجمن سایت مطرح بفرمایید.
مسئولیت مطالب درج شده در این وبلاگ بعهده نویسنده آن بوده و هیچ گونه ارتباطی با کل گروه ، مدیران و اسپانسر گروه (شرکت پارسی ســرو) نخواهد داشت. لطفاً با گزارش پستهای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران، ما را در حفظ سلامت محیطی که متعلق به خودتان هست یاری فرمایید.

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


هر که هستی، زندگی‌ات هرچه هست، دوستِ من،

 رفتن به را (اگر می‌رفتی) موقوف کن،

 و در عباداتِ عمومی، آنگونه که هست، شرکت نکن،

 تا یک کمتر کرده باشی، آن هم گناهی کبیره:

 تو نباید در نمایش ِ مسخره کردنِ شرکت کنی.

[ / ترجمه‌ی ]

همونطور که می بینید بخشی جدید به وبلاگم اضافه شده با عنوان تبادل . واقعا بعضی وقتا که به فکر می کنم و به قابلیت هاش اشک تو چشمام جمع میشه!! :) آخه تو چقدر خوبی وردپرس!

هرکاری که میخاین میتونین باهاش بکنین ، آخ هم نمیگه!! اسم این WordPress Link Directory و خوب نسبتا خیلی جالبه ، البته فکر کنم ویرایش فارسیش هم بود ولی من قبلا زیاد باهاش حال نکردم ، به همین خاطر خودم نشستم فارسیش کردم و البته با جملاتی که دوست داشتم (قسمت مدیریت این افزونه جملاتش قشنگ تره!!

حالا هر کس خواست تبادل لینک کنه از اینجا میتونه ، بسم الله!!

در خیابان قدم می‌زدم، او را دیدم، کمی خجالت زده، چادری سیاه به تن داشت، هر رهگذری که می‌گذشت، کمی خود را کنار می‌کشید، درون دست‌اش صد تومانی پاره‌ای بود، گه‌گاهی پول را به آرامی در می‌آورد و دوباره دستش را زیر چادر خود مخفی می‌کرد … گویا نخستین بار است می‌خواهد گدایی کند.

آری، امروز برای من بسیار سخت گذشت، با دیدن زنی میان‌سال، با گونه‌های سرخ رنگ که احتمالا بخاطر بی‌تجربه بودن در امر گدایی اینگونه رنگ به خود گرفته است، ابتدا خواستم به او کمکی کنم، ترسیدم … نکند من غرور بی‌کران زنی که مشخص نیست بخاطر چه چیزی امروز مجبور است دست خود را به سوی دیگران دراز کند را خورد کنم!

شخصی نزدیک او شد، پولی در آورد که کمک کند، زن گویا می‌خواست از گرفتن پول امتنا کند کمی خود را به عقب کشید، دمی او را نگریست، فهمید آری … هم‌اینک او یک گدا است و باید دستی که به سوی‌اش پول دراز کرده است را بپذیرد … پول را گرفت زیر چادر خود مخفی کرد، سر اش را به زیر انداخت.

من رفتم، کمی قدم زدم و در فکر بودم … در زمان بازگشت دیدم زن تغییر مکان داده، کمی قدم می‌زند، سرش پایین است و گویا با خود نجوا کنان می‌گوید، آیا به راستی من گدا هستم؟

از کنارم که گذشت، نگاهی به من کرد، گویا می‌دانست این دومین بار است که من را می‌بیند، سراش را پایین انداخت از کنارم گذشت، برگشتم و او را دیدم، مشخص بود هم‌اینک کمرش بیشتر خم شده است، و شاید نفهمید نگاه غمگین او، چقدر بر شانه‌های من سنگینی افزود …

مشخص نیست به چه علت، سیر کردن شکم فرزندان، هزینه درمان فرزند و یا شوهر و یا هر چیز دیگری … و اما مشخص است غرور زنی پاکدامن، که سالیان سال، پرده‌ای بصورت خود کشیده تا نگاه نامحرمی به او نیوفتد و امروز برای گرفتن صدقه‌ای از سوی رهگذران، باید غرور چندین ساله خود را این چنین لگدمال کند.

من ، و فرهنگ را در خودم دقیقا می‌دانم و می‌دانم تا کجا است.

در اینجا، همه مردم، یا امل‌اند و یا قرطی و هر دو مقلد کور و سر و ته یک کرباس و در یک سطح

و هر دو تنگ‌نظر و کوته‌اندیش و پست احساس و هر دو ، در جنین خفه و تاریک تعصب مذهبی

یا ضد مذهبی خویش ، خون می خورند و یکی به آنچه نمی‌داند و نمی‌شناسد مومن است

و دیگر به آنچه نمی‌داند و نمی‌فهمد کافر و هر دو در آنچه باور دارند یا ندارند همسطح،

که آنان را کتاب جنات‌الخلود و طوفان‌البکاء سیر می کند و اینان را هر آنچه از آنجا برسد

و هر چه “آنها” تعیین فرمایند.

این دو گروه متخاصم از هر جهت به هم شبیه‌اند‌. آنها قرآن می‌خوانند و کتاب دعا و یک کلمه‌اش

را نفهمیده لذت می‌برند و غرق توفیق می‌شوند و اینان هم سمفونی موزار و بتهوون

گوش می‌دهند و نمفهمند و شعر نو میسرایند و می‌خوانند و نمیفهمند و ساتر و کامو و مارکس…

را ترجمه می‌کنند و می‌خوانند و نمیفهمند و ـ

‌درست مثل همپالکی‌هاشان‌ـ فقط برای ثوابش سمفونی استماع می‌کنند و مارکسیم و

اگزیستانسیالیسم تلاوت می‌نمایند؛

آنها برای ثواب اخروی و اینها برای ثواب دنیوی…

(دکتر )

و آن قدر مظلوم است که از ۵۷ سال تنها یک روز از زندگیش بازگو می‌شود.

پسرم ,

تنها نعمتی که برای تو در این مسیری که زندگی نام دارد , آرزو میکنم ,

تصادف با یکی دو , بایکی دو دل بزرگ ,

با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیباست !

چرا نمیگویم بیشتر ؟

بیشتر نیست .

یک بیشترین عدد ممکن است . دو را برای وزن کلام آوردم و نیست .

(دکتر علی )

با جستجوی چنین کلماتی به این صفحه آمده اند:

ایراد یا از من است

یا از تو

یا از این پاییز تازه به دوران رسیده

به هر حال هر چه باشد مهم این است که فعلا نه من قصد نوشتن دارم

نه تو هوای خواندن

پس بگذار آسمان هر چه می خواهد ببارد

به این بام

به این چتر بی پناه

به این کوچه های هر روز

تا بتوانم غزلی برای تو آغاز کنم و بگویم

لعنت بر پدر و مادرت که نگذاشتند ما با هم ازدواج کنیم.

[عبید شاکی]

روزى ابلیس بر حضرت عیسى مسیح ظاهر شد، و به او گفت :

 مگر تو نمى گوئى هیچ چیزى به انسان نمى رسد مگر اینکه خداوند آن را برایش مقدر کرده باشد.

عیسى پاسخ داد: آرى ، چنین است .

ابلیس : پس بیا خودت را از بالاى این قله کوه به پائین پرت کن .

اگر براى تو سلامتى مقدر شده باشد سالم خواهى ماند، و اگر سلامتى مقدر نشده بود که …

عیسى : اى ملعون ، خداوند بندگانش را امتحان مى کند، نه بنده ، خدایش را.

با جستجوی چنین کلماتی به این صفحه آمده اند:

به وردپرس خوش آمدید.‌این نخستین نوشته‌‌ی شماست. می‌توانید ویرایش یا پاکش کنید و پس از آن وبلاگ نویسی را آغاز کنید!

صفحه 1 از 23123451020...صفحه آخر »